تبليغاتX
you friend

you friend

The image “http://www.gigaimage.com/images/b2c6p00inap53toglcka.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم
بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم



محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است



گویند که در روز قیامت علمدار شفاعت زهراست . . . علم فاطمه دست قلم عباس است.



اردوی محرم به دلم خیمه به پا کرد
دل را حرم و بارگه خون خدا کرد



محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید
دوباره شور عاشوار به پا شد



حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد …
ای به دل بسته ، قدری آهسته
کن مدارا با ، زینب خسته …
یا حسین مظلوم



دوست دارم هر چی دارم بدم به راه تو حسین
تا که سینه خیز بیام میون بین الحرمین



السلام ای وادی کرببلا
السلام ای سرزمین پر بلا
السلام ای جلوه گاه ذوالمنن
السلام ای کشته های بی کفن



کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم



هر که غمت را خرید، عشرت عالم فروخت
با خبران غمت بی خبر از عالمند
 


دلم مست و لبم مست و سرم مست
بخون اي دل که صبرم رفته از دست
بخون اي دل محرم اومد از راه
بخون اجر تو با عباس بي دست
 


کربلا نشان داد که با شکيب در عطشي کوتاه، ميتوان هميشه ي تاريخ را سيراب کرد
 


عجيب حکايتي است! "عزيز" ترين ها - حسين(ع) و يوسف(ع) - از "گودال" و "چاه" به آسمان عزت رسيده اند.
 


ای به دل بسته ، قدری آهسته
کن مدارا با ، زینب خسته
...یا حسین مظلوم
 


دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم
بی عشق حسين اگر بميرم چه كنم
فردا كه كسی را به كسی كاری نيست
دامان حسين اگر نگيرم چه كنم
 


هر دم به گوشم می‌رسد ، آوای زنگ قافله . . . این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
يک زن ميان محملی،اندر غم و تاب و تب است . . . اين زن صدايش آشناست،ای وای من اين زينب است
 


خاک حسین بوی وفا می دهد . . . تربت عشق است شفا می‌دهد
 


سعی کن حرص و طمع خانه‌خرابت نکند . . . غافل از واقعه روز حسابت نکند
ای که دم می‌زنی از عشق حسين بن علی . . . آنچنان باش که ارباب جوابت نکند
 


آنان که حسین را خدای خود پندارند . . . کفرش به کنار عجب خدایی دارند
 


برای باغبان یاس آفریدند . . . علی را أشجع الناس آفریدند
وفا داری و مردی و شجاعت . . . یکی کردند و عباس آفریدند
 


آبروی حسین به كهكشان می ارزد
یك موی حسین بر دو جهان می ارزد
گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست
گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد
 


به سر غیر از تو سودایی ندارم یا حسین جان
به دل جز تو تمنایی ندارم یا حسین جان
خدا داند كه در بازار عشقت
به جز جان هیچ كالایی ندارم یا حسین جان
 


آن تشنگي كه كربلاييان كشيده اند, تشنگي راز است: حسين از دست يار مي نوشد و ما از دست حسين
 


آهای عطر گل یاس آهای خدای احساس - تموم زندگیم فدای یک نگاه عباس
 


دل من غصه نخور ، يك روز آقاتو مي‌بيني - ميري تا كربلا ، كنار ارباب مي‌شيني
 


اگه تو را نبينم من مي‌ميرم حسين ، وقتي دارم مي‌ميرم سراغتو من مي‌گيرم حسين
 


محرم مه آبياري دين است
محرم مه ايثار مبين است
محرم مه عشق به حسن است
دريغ مَهر مادر از حسين است
 


عالم همه محو گل رخسار حسين است , ذرات جهان در عجب از کار حسين است .
داني که چرا خانه حق گشته سيه پوش , يعني که خداي تو عزادار حسين است .
 


بر سينه من نوشته بين الحرمين : نصف قلبم با ابالفضل ،
نصف ديگر با حسين . . . السلام علي الحسين و علي عباس الحسي
 


فرمانده عشاق دل آگاه حسين است , بيراهه مرو ساده ترين راه حسين است .
ازمردم گمراه جهان راه مجوييد , نزديک ترين راه به الله حسين است .
 


بر گلستان ولایت تاختند،‎ غنچه را با لاله پرپر ساختند، غنچه زیرخاروخس افتاده بود،‎ باغبان هم از نفس افتاده بود‎، ظلم و طغیان و جنایت زاده شداین چنین مزد رسالت داده شد
 


ای وجودت عشق را معنای حسین عالمی یك قطره تو دریا حسین
 


نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند
 


کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیم
السلام علیک یا ابا عبدالله ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:25  توسط hossein  | 

مهر مادري  

 ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم


My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم
 



I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم



اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
 


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

 


سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم
 



ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم


You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:49  توسط hossein  | 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و

بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اينه که مهم باشي! حتي براي يک نفر

مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام. توان شروع به دويدن کني .

كوچك باش و عاشق... كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 10:27  توسط hossein  | 

dige khaste shodam az in zendegi

hamash 1navakhte

nemikham

hoseleye hich kaso nadaram

chera harchi bad biyariye man miyaram

chera harkiyo0o ke man do0ost daram ye mishkeli vasash pish miyad

nemikhaaaaaaaaaaaaM

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:54  توسط hossein  | 

سلام دوستان....

یه چند وقتیه اوفتادم تو کار شعر و شاعری

مثل اینکه بعضیا رو ما تاثیر گذاشتن

چند تا شعر واستون گذاشتم

 امید وارم که خوشتون بیاد

فعلا  bye  ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:38  توسط hossein  | 

                                                              "صبركن... "

لحظه‌اي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن

من به تو دل داده‌ام، تا جان ندادم، صبر كن


لحظه‌اي با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن


مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موي تو
ديده‌ام با تو ببيند زندگاني، صبر كن


ديگر اينجا رازقي‌ها بوي نفرت مي‌دهند
گر بخواهي بوي عشق اينجا شنيدن، صبر كن


دل حديث توبه‌ي عشق تو را خواند ولي
دم به دم طالبتر از ماهي شود جان، صبر كن


غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كرده‌است
گر نخواهي غم زدودن لحظه‌اي كم صبر كن


من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزوني مي‌كند گويد همينك صبر كن


عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردي، صبر كن


اين شكستن را ز من بين و دمي آهسته‌تر
مي‌روي روزي وليكن، اينك اينجا صبر كن

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:28  توسط hossein  | 

                                                          "رهگذر "

سخن از ماندن نيست،
                من و تو رهگذريم،


راه طولاني و پر پيچ و خم است،
همه بايد برويم تا افقهاي وسيع،
                    تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد
    اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو
        و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري


ما مي گريزيم
        شايد از بودن
                شايد از ماندن
                        شايد از رفتن


جز هراس ما را چه بايد
            من و تو رهگذريم
به فردا بيند يش
        به طلوعي ديگر
                و به آغازي دوباره
                        و ما گشايندهء راهيم
                لغزش
                    صبر
                        مداومت


            ولي بدان و باور كن
                    اينجا بي شك آغاز بودن ماست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:26  توسط hossein  | 

پـشت پـنـجـره

                                                پـشت پـنـجـره

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:24  توسط hossein  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:55  توسط hossein  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:49  توسط hossein  |